اشاره: فقه حداقلی و فقه حداکثری از مفاهیمی است که پس از انقلاب اسلامی در سپهر علوم اسلامی ایران وارد شد و تاکنون نیز این حضور ادامه یافته است. در این میان، طرفداران رویکرد حداقلی به فقه غالباً در موضع مستشکل قرار داشته و همواره به حداکثریها که رویکرد غالب در این چند دهه بوده است انتقاد میکردند؛ لکن کمتر این فرصت پیش آمده است که ابعاد فقه حداقلی و تعریف دقیق آن را بیان کنند. حجتالاسلاموالمسلمین محمدکاظم حقانی فضل معتقد است فقه حداقلی و فقه حداکثری اساساً تعریف روشنی ندارد تا بتوان آن را بیان کرد. او طیفی بودنِ این دو مفهوم را مانع از ایجاد نظریه سوم در مقابل این دو میداند. مدیر دانشنامه فقه معاصر معتقد است حداقلی و حداکثری بودنِ فقه را باید در دانشهای پیشافقهی مانند کلام و فلسفه دین جستجو کرد نه در خودِ دانش فقه. مشروح گفتگوی اختصاصی فقه معاصر با این استاد و پژوهشگر حوزه علمیه قم پیرامون فقه حداقلی نزد روشنفکران و نواندیشان، در پی میآید:
فقه معاصر: فقه حداقلی به چه معناست؟ آیا تاکنون توسط متعاطیان آن، بهصورت رسمی و صریح، تعریف شده است؟
حقانی: حداقلی و حداکثری بودنِ فقه ناظر به گستره فقه است؛ یعنی فقه به چه موضوعاتی کار دارد و به چه موضوعاتی کار ندارد. این اصطلاح چند دهه میشود که رایج شده و عمر زیادی ندارد. به نظر میرسد این اصطلاح، بعد از انقلاب اسلامی ایران مطرح شده است؛ البته نه به این عنوان، بلکه با عنوانی نزدیک به این، مثل گستره قلمرو دین و بحثهای انتظار بشر از دین. دراینرابطه، عدهای گفتند که فقه باید حداقلی باشد و نباید به همه چیز کار داشته باشد؛ در مقابل نیز عدهای گفتند که فقه باید حداکثری باشد. این دو اصطلاح اما تعریف مشخص و دقیقی ندارد. اساساً این دو اصطلاح، دو اصطلاح طیفی هستند و لذا نمیتوان بهصورت دقیق پیرامون آنها بهروشنی گفتگو کرد. اولین بحثی که پیرامون گستره فقه مطرح شد از سوی دکتر سروش بود که گفت فقه نمیتواند مدیریت و برنامهریزی داشته باشد. در مقابل، عدهای میگفتند که فقه نهتنها برنامهریزی و مدیریت میکند بلکه تمدنسازی را نیز انجام میدهد. از سوی دیگر، کسی مثل آقای مجتهد شبستری، دایره فقه را محدود به عبادات و آن هم برخی عبادات کرد. اما بااینحال، باز هم معلوم نیست که تعریف فقه حداکثری و حداقلی چیست. این دوم مفهوم چون اضافی هستند میتوانند نسبت به یک چیز، حداقلی، و نسبت به یک چیز دیگر، حداکثری باشند. مثلاً فقهایی که معتقدند هیچ واقعهای خالی از حکم نیست در مقابل فقهایی که معتقدند برخی وقایع، خالی از حکم هستند، حداکثری خواهند بود. باز طائفه دوم، نسبت به دیدگاه امثال مجتهدشبستری، حداکثری محسوب میشود؛ بنابراین چون تعریف مشخصی از حداقلی و حداکثری وجود ندارد اساساً نمیتوان قائل به راهحل میانه و نظریه سوم شد. ولی به این میزان میتوان گفت که حداقلیها نمیگویند از فقه هیچ کاری برنمیآید و حداکثریها نیز معتقد نیستند که فقه در همه امور و جوانب زندگی بشری میتواند دخالت کند.
فقه معاصر: آیا رویکرد روشنفکرانی نظیر محمد مجتهدشبستری، مصطفی ملکیان، عبدالکریم سروش و محمد عابد الجابری ذیل فقه حداقلی جای میگیرد یا اساساً روشنفکران بهعنوان مخالفین دانش فقه به شمار میآیند؟
حقانی: سروش، ملکیان و شبستری قائل به فقه حداقلی هستند ولی تعریف آنها از حداقلی، با یکدیگر متفاوت است. در این میان، شبستری حداقلیترین است. ایشان اخیراً چون نظرش در مورد رسولﷲ(ص) هم تغییر کرد میگوید حتی نباید بگوییم واجب و حرام داریم، بلکه صرفاً توصیههایی داریم که به دست ما رسیده و مناسب است انجام شوند. از سوی دیگر، دکتر سروش معتقد است فقه، فربه شده است و نباید به همه چیز کار داشته باشد. ایشان البته اینکه فقه دقیقاً باید در کجا باشد و به چه اموری بپردازد را بیان نمیکند.
فقه معاصر: آیا نواندیشی دینی ملازم با رویکرد حداقلی به فقه است یا اینکه یک نواندیش دینی، میتواند قائل به رویکرد حداکثری به دین باشد یا بالعکس، برخی طرفداران رویکرد حداقلی به فقه، در شمار سنتیها قرار گیرند؟
حقانی: هر دو مورد ممکن است. نواندیشی ربطی به رویکرد حداقلی ندارد؛ مثلاً آقای کدیور در دستهبندی فوق، جزء حد اقلیها است ولی مثل بقیه نیست و روش ورودش به دانش فقه با آنها فرق میکند. ایشان برخلاف فقها، بعضی مباحث را داخل دانش فقه نمیداند و میگوید اینها استطراداً وارد شریعت شدهاند؛ مثل بحث جرمانگاری. در واقع ایشان از نظر تئوری قائل به کوچککردن فقه نیست ولی روشنفکران میگویند که فقه را باید از نظر تئوری کوچک کنیم. آقای کدیور یک رویکرد فقهی دارد؛ لذا در بعضی جاها دایره فقه را محدود میکند. در میان سنتیها هم برخی همین نظر را دارند. در این میان، نسبت به برخی گفته میشود که نگاه حداقلی به فقه دارند درحالیکه اینگونه نیست؛ مثلاً برخی معتقدند برخی مباحث به دست عقلاً است و فقه نباید به آنها ورود کند؛ این اشکالات، اشکال به روش فقه است. همچنین برخی رویکرد مقاصدی و کلامی دارند؛ اینها نیز در دائره فقه حداقلی جا نمیگیرند بلکه به لحاظ روشی، روش فقاهت مرسوم را نمیپذیرند. منظورم این است که برخی با نگاه کلامی، اساساً ورود فقه به برخی مباحث را روا نمیدانند و برخی با نگاه درون فقهی، میگویند که فقه در این موارد چیزی نگفته یا ورودی ندارد؛ رویکرد یکی، پیشینی است و رویکرد دیگری، پسینی. این دو رویکرد اگرچه ممکن است در نتیجه یکسان باشند اما بههرحال دو رویکرد و دو نگاه محسوب میشوند.
فقه معاصر: نسبت نظریاتی مانند تجربه نبوی، عدم عصمت پیامبران و امامان(ع) از خطا در تبلیغ دین و حتی گناه، امامان بهمثابه علمای ابرار و… با رویکرد حداقلی به فقه چیست؟ آیا این نظریات در مقابل رویکرد حداقلی به فقه قرار میگیرند یا ذیل آن هستند؟
حقانی: این نظرات الزاماً ملازمه با رویکرد حداقلی به فقه ندارند. بهعنوان نمونه، دکتر سروش در نظریه تجربه نبوی، معتقد است دین یک باطن دارد که دست خداوند است و یک ظاهر که توسط پیامبران باتوجهبه شرایط محیطی عرضه میشود و با تغییر این شرایط، این ظاهر نیز عوض خواهد شد. حرف او یک حرف صوفیانه است و معتقد است ولایت باطنی هنوز تمام نشده است و آنچه پایان یافته، ولایت ظاهری است. این نظریه اما ملازمهای با رویکرد حداقلی و حداکثری به فقه ندارد. مثلاً در میان اهلسنت هم برخی همین رویکرد صوفیانه و قول به عدم عصمت پیامبران را دارند ولی با وجود این، قائل به فقه حداکثری هستند. ریشه فقه حداقلی و حداکثری را باید در دانش کلام و مبانی دینشناسانه جستجو کرد نه در دانش فقه.
فقه معاصر: از منظر فقه حداقلی، اموری مانند تشکیل حکومت اسلامی، قرارگرفتن فقیه در رأس آن، تدوین قوانین بر اساس فقه اسلامی و… چه حکمی دارند؟ به دیگر سخن، فقه حداقلی صرفاً به بیان احکام احوال شخصیه میپردازد یا آنکه به بیان احکام عرصههای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جامعه نیز میپردازد؟
حقانی: یکسری از حد اکثریها همه اینها را میگویند و تعدادی از حداقلیها ممکن نصف اینها را هم نگویند؛ چون مرزی ندارد. پیشازاین گفتم که ما یک نظریه حداقلی و حداکثری روشن نداریم، بلکه با یک طیف مواجه هستیم و چون یک طیف داریم، باید با همه اینها بهصورت جداگانه مواجه شده و آنها را مورد بررسی و مطالعه قرار دهیم. مثلاً سکولاریسم حداکثری میگوید دین به هیچ امر غیرشخصی نباید کار داشته باشد حتی مسائل خانواده، ارث و…؛ عده دیگری میگوید فقه فقط به سیاست نباید کار داشته باشد اما در امور مدنی میتواند مداخله کند. حاصل اینکه با ادبیات حداقلی و حداکثری نمیتوان کار را پیش برد بلکه باید مسالک را بهصورت جداگانه مورد بررسی قرار داد.


